10 روز اول


![]()



![]()
سلام یکی یکدونه مامان نمیدونم برات بگم یا نه آخه میدونی دختری هفت روز تمام تو رو تو بیمارستان نگه داشتن چون زردی داشتی و من خیلی غصه خوردم کلی هم گریه میکردم ولی ناراحت نشو مامانی تموم شد.

![]()
![]()
تا وقتی که تو بیمارستان بودی من و بابایی روزی سه چهار بار میومدیم و تو رو که تو دستگاه بودی نگاه میکردیم و اون بدن کوچیک و خوشگلت و لمس میکردیم، دوری از تو خیلی برامون سخت بود
جوجه من...![]()
![]()
صبح روز هشتم وقتی آقای دکتر گفت که مرخصی خیلی خوشحال شدیم فوری زنگ زدیم بابا جون تا بره گوسفندقربونی بخره و برای سلامتی تو نازدونه قربونیش کنه.

![]()
وقتی خواستیم بیایم خونه اول شما رو بردیم پیش دوستهای بابایی که توی همون بیمارستان کارمند بودند و کلی قربون صدقت رفتن و گفتن که خیلی زیبایی... بعد هم که رسیدیم خونه مامان جون، بابا جون، عمه سمیه ودختر خاله مامانی منتظرمون بودن و برای دیدن تو لحظه شماری میکردند چون تا اون موقع فقط عکست دیده بودند.

![]()
![]()
غروب بابایی رفت این آناناس خرید تا عکسهایی از تو با آناناس بگیره ،خدایی بابایی خیلی خیلی خوشال بود خوشحالی رو تو تمام حرکاتش میشد دید.

![]()

![]()

![]()
واقعا هم مثل پروانه زیبایی مامانی

![]()

![]()
ببین چقدر کوشولو بودی مامان چان

![]()
گل برای گل

![]()

![]()

![]()


10 روز اول
